نام گوهر تو در صدف جان جهان نقاشی ست.
...
می جنگم.جنگ.جنگجو شده ام.پای نگاه«من» با«غرور» می جنگم.در هم می پیچیم...زمانی با او بودم.جنگی نبود.رزمنده ای نبود.«من» بود.پر رنگ و پر غرور.رگ دستهای غرور را می زدی «من» بیرون میجهید.و نعره ی نفس به رهبری همین «من» گوش چه ادعاهای این زمانه را که کـَر نکرد.حالا.نه که حالا.که چند صباحی هست وهستم و هستش و هستـ... که این نبرد آغاز شده که می جنگم و می دانم مرد میدان نیستم،شاید که نبرد مردی می خواهد با سینه ای فراخ.البته که بد به حال زمانه.منِ ضعیف را برگزیده.حال که با «من» نه که غرور میجنگم تمام این حادثه های روزگار پشتِ من ایستاده اند.همه همه.تا غرور را از پای درآورم.زیر لب غرورم میگوید من با توام.ضربه ای میخورد.خورد می شود.راست میگفت.می گوید وفا نداری!ضربه ای دیگر می خورد.خوردتر میشود. آرامتر میگوید حالا هم با تو جنگی ندارم.او خورد میشود.از دست من هم کاری برنمی آید.کسانی و چیزهایی و چیزهایی و کسانی دست مرا از گردن او باز نمیکنند.او را می خواهم ولی مجبورم.نمی توانم.اَه...دیگر نوشتن ندارد این حرفها...
...
می جنگم.جنگ.جنگجو شده ام.پای نگاه«من» با«غرور» می جنگم.در هم می پیچیم...زمانی با او بودم.جنگی نبود.رزمنده ای نبود.«من» بود.پر رنگ و پر غرور.رگ دستهای غرور را می زدی «من» بیرون میجهید.و نعره ی نفس به رهبری همین «من» گوش چه ادعاهای این زمانه را که کـَر نکرد.حالا.نه که حالا.که چند صباحی هست وهستم و هستش و هستـ... که این نبرد آغاز شده که می جنگم و می دانم مرد میدان نیستم،شاید که نبرد مردی می خواهد با سینه ای فراخ.البته که بد به حال زمانه.منِ ضعیف را برگزیده.حال که با «من» نه که غرور میجنگم تمام این حادثه های روزگار پشتِ من ایستاده اند.همه همه.تا غرور را از پای درآورم.زیر لب غرورم میگوید من با توام.ضربه ای میخورد.خورد می شود.راست میگفت.می گوید وفا نداری!ضربه ای دیگر می خورد.خوردتر میشود. آرامتر میگوید حالا هم با تو جنگی ندارم.او خورد میشود.از دست من هم کاری برنمی آید.کسانی و چیزهایی و چیزهایی و کسانی دست مرا از گردن او باز نمیکنند.او را می خواهم ولی مجبورم.نمی توانم.اَه...دیگر نوشتن ندارد این حرفها...
2 comments:
خيلي عاليه
حرف نداره....
راستي با اجازه ات من عكس ات رو دزديدم!!!
Post a Comment